آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه 14 آبان 97

1397/8/15 8:00
نویسنده : مامان نسرین
270 بازدید
اشتراک گذاری

سفر یه هفته ای بابا حاجی و مامان حاجی اینا به پایان رسید و عازم شمال شدند. تو این هفته هم تقریباً هر شب منزل یکی از دایی ها مهمان بودیم و بچه ها کلی خوش گذروندن بخصوص شبی هم در منزل دایی جان محمد مهمانی تولد  باباحاجی و مراسم خاصی برقرار بود که کلی خوش گذشت و البته در این میان تکالیف دخترک کمی آزار دهنده بود و البته با درایت بنده و پشتکار خودش کارها و تکالیف انجام میشد.

از اتفاقای جالب این روزا دیدار من با خانم معلم آویساخانم و پرده برداشتن از بعضی از کارها و اعتماد به سقفشان بود. روز استراحت خانم معلم  و آویسا خانم که نقش ایشان رو ایفا کرد و مشق های بچه ها رو بررسی و امضا نمود و خانم معلم از یادداشتی که یکی از مامانای معترض در دفتر رابط نوشته بودن پی به قضیه برد و از شما چه پنهان خیلی هم از این کار آویسا و جراتش خوشش اومده بود و از طرفی هم باید بهش یاد میدادن که اینکار اشتباهه. پس با ادبیات خودشان باهاش صحبت کردن و به دختر جان گفتن که مادر فلانی ناراحت شد و بعد گفتن این حرف هنوز دخترک با اعتماد بنفس رو به معلم که خانم تازه خیلی غلط داشت و من چیزی بهش نگفتم.

من هم در این میان  نمیدانستم بخندم یا ناراحت باشم. خلاصه کلی گفتیم و خندیدیم. خانم ترابیان  از هدیه ای هم که با همفکری من و دخترک برایشون خریدیم بسیار خوششان آمده بود و کلی با ذوق و شوق از ایده هدیه و اینکه آن را در استوری خودشان گذاشته بودند تعریف نمودند.

اندکی از اتفاقات روزانه :

- امسال قرار گذاشتیم بعد مدرسه اتفاقای روز رو برای هم تعریف  کنیم . هنوز از سرویس پیاده نشده  و هنوز من آمار نگرفته ، دخترک میگه: خوب مامان چه خبر!

-دیروز تعریف می کرد که بچه ها فلافل خریده بودن و کلی فضای کلاس بوی فست فود گرفته بود . خانمشون بهش گفت : اگه دلت می خواد برو برای خودت بخر. اونم در جواب گفت: من بدون هماهنگی مامان بابام چیزی نمی خرم. قیافه منشاکی

منم بخاطر این کار بهش قول دادم براش فلافل بخرم .

- مشاعره بزرگ ایران در پیش است و خودم خیلی راغب به شرکت دخترمان نیستم  از آن جهت که باید سخت تمرین کند و البته خود نیز حوصله سرو کله زدن ندارم . هنوز هم شرکت نکرده ام و ببینم چه پیش خواهد آمد.

البته دراین میان تنبلی های دخترجان بی تأثیر بر این قضیه نیست که از حوصله مان خارج شده. دیروز رو به من : مامانی! میشه بریم شمال. کلاس مشاعره رو کنسل کنیم. 

- دیروز خانم مشاعره شان با من تماس گرفتن و کلی از جو کلاس و اوضاع مدرسه برایمان سخن گفتن اینکه آویسا خانم غزل را در دفتر نوشتن و برگه ی چاپی مدرسه را به دوستشان دادند چون نیاورده بود و کلی از کار ایشان تعریف نمودند.

البته در میان همه این تعاریف شیطنت های خانم هنوز برقراره  و گاهی افسار کار از دستش در میره از اونجایی که دیروز به من گفت که خانم مشاعره من رو صدا زد و گفت که در کلاس حتما اجازه بگیرم و این جا بود که بنده فهمیدم گاهی ایشان همین طور عمل می فرمایند. چه کنیم آویسا خانم هست و هزار لایه های تو در تو.

 

 

پسندها (3)

نظرات (0)